کد (۶۵)
خرسِ روی جوراب، هویتِ آخرینِ یک دختربچه
روایت واقعهی «شجره طیبه» از زبان کادر درمان، آنجا که روپوشهای سپید، غرق در خونِ فرشتگانِ میناب شدند.
همهچیز با انفجاری مهیب آغاز شد؛ دودی تلخ آسمان میناب را دربر گرفت و چشمان نگرانِ ما به سمت حیاط اورژانس دوید. خبر کوتاه و تکاندهنده بود: «تیپ عاصف را زدند».
کادر درمان در آمادهباش کامل، منتظر مجروحان نظامی بود؛ اما ناگهان با سنگینترین صحنهی تاریخ میناب روبهرو شدیم — نخستین زخمیها رسیدند، و بعد خیل عظیمی از کودکان و معلمانِ مدرسهی شجره طیبه که هدف جنایت رژیم صهیونیستی ـ آمریکایی قرار گرفته بودند. آنجا که سلسلهمراتب در برابر ایثار رنگ باخت…
لحظههایی که زمان از حرکت ایستاد در آن دقایقِ هولناک، نه شیفت معنا داشت و نه ساعت کاری.
بیمارستان لبریز شد از کادر درمانی که حتی در روز استراحت خود، بیدرنگ بر بالین مجروحان حاضر شدند. بالای سر هر تخت، چندین دست لرزان اما مصمم، برای نجات جان یک کودک در تلاش بودند.
روایتِ بغضهایی که در اتاق احیا شکسته شد اتاق احیا شاهد صحنههایی بود که قلم از نوشتنشان شرم دارد.
سپیدپوشان در حالی که صدای هقهق گریهشان در فضای بخش میپیچید، برای دخترکان و پسرکانی که به شهادت رسیده بودند، باز هم به دنبال معجزه میگشتند؛ گویی نمیخواستند باور کنند این غنچهها پرپر شدهاند.
صحنههایی که پیش از این تنها در قاب تلخ تلویزیون از غزه دیده بودیم، اینبار روی تختهای خودمان تکرار میشد.
در میان بهت و حیرت، تلخترین زمزمهها شنیده میشد؛ همکاران، خبر از شهادتِ فرزندانِ دیگرِ همکاران میآوردند. حال باید پیکرِ فرزند یکدیگر را شناسایی میکردند.
ایستادگی تا آخرین نفس وقتی هشدار رسید که احتمال حمله به بیمارستان وجود دارد، هیچکس عقب ننشست.
چهرهی باصلابتِ رئیس ـ که دیگر فرمانده بحران شده بود ـ آرام و استوار ماند؛ گویی هشدار را نشنیده باشد.
او محکمتر از همیشه در جای خود ایستاد و با همان صلابت، به همه دلگرمی داد که این سنگر، با وجود تهدید پابرجا خواهد ماند.
قهرمانانی که از خود گذشتند در آن هیاهو، حماسههایی رقم خورد که باید در تاریخ ثبت شود:
• سرپرستار اورژانسی که تلفنش را جواب نمیداد، مبادا ثانیهای که صرف گفتن «من زندهام» به خانوادهاش میشود، فرصت نجات یک کودک را از او بگیرد.
• پرستاری که فرزندش در همان مدرسه بود و میان بیم و امید، بر بالین کودکان دیگر ماند و از سنگرش عقبنشینی نکرد.
• همکاری که هنگام مداوای مجروحان، با پیکرِ غرقبهخون و پاهای قطعشدهی دامادش روبهرو شد، اما با قلبی شکسته همچنان ادامه داد تا جانی دیگر را نجات دهد.
• کولهپشتیهای مقدسی که جدا نمیشدند غمبارترین لحظه، مواجهه با پیکرهای مطهرِ کودکان و کولهپشتیهایشان بود.
دستهایمان میلرزید؛ دلمان نمیآمد کوچکترین فشاری به آن کیفهای خونی وارد کنیم.
آن کولهها برای ما مقدس بودند. بیرون از دیوارهای بیمارستان، پدری را دیدیم که در اوجِ صبر و استیصال میگفت: «عیبی ندارد، فقط قطعهای از پیکر فرزندم را به من بدهید تا بروم…»
وقتی کد شناسایی جای نام را گرفت سختترین لحظاتی که سهم ما در تیم پشتیبانی بود، همان لحظاتی که هرگز تصور نمیکردیم روزی با چنین صحنههایی روبهرو شویم.
میان تلی از خون و خاک، از پیکرهای پاکِ شهدا برای شناسایی باید عکس میگرفتیم. آنجا بود که واژهها در برابر فاجعه زانو زدند.
پیکرها دیگر قابل شناسایی نبود؛ ما ماندیم و وسایل شخصی کوچکی که تنها راهِ اتصال یک خانواده با جگرگوشهاش بود.
با بغضی که گلو را میسوزاند، اینگونه کدگذاری شد:
• کد ۱: دختر با جورابِ خرسیِ زرد
• کد ۲: پسرک با پیراهنِ ورزشیِ آبی
• کد ۳: دختر با النگوی ستارهایِ دستِ چپ این جنایت هرگز از حافظهی تاریخی این مرز و بوم پاک نخواهد شد.
ما با تمام وجود دیدیم که دشمن مدرسه را میزند، چون از لبخند و کتابِ کودکانمان میترسد.
نظر دهید